بچه های سایبری

جنگی که بود ، راهی که هست
بچه های سایبری

بچه های سایبری لبیکی است به فرمان جهاد نرم مقام معظم رهبری

آخرين نظرات
دوستان

۱۳ مطلب با موضوع «کوتاه و خواندنی» ثبت شده است


پایمال کردن حقوق زنان و تحقیر آنان

در مسلک وهابیت، زن هیچ جایگاهی ندارد و هم چون زمان جاهلیت قبل از اسلام، حتی از کوچک ترین حقوق یک انسان بی بهره است؛ وهابیت از زنان تنها برای استفاده شهوانی و تولید مثل و یا کار کردن استفاده می کنند و کمترین حقوق آنان را ضایع می کنند، در حالی که قرآن کریم می فرماید: مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ اوْ انثىَ‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ اجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُون[1]                             

هر کس کار شایسته‏اى انجام دهد، خواه مرد باشد یا زن، در حالى که مؤمن است، او را به حیاتى پاک زنده مى‏داریم و پاداش آن ها را به بهترین اعمالى که انجام مى‏دادند، خواهیم داد.

طبق این آیه، هم مرد و هم زن، دارای احترامند و در پیشگاه خداوند مهربان، یکسان هستند.

  • ۰ نظر
  • ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۰۹:۰۱
  • sajad jazayeri


بازدید از فیس بوک حرام است؛ حرام است حاجی اضافه وزن پیدا کند؛ آتش‏نشانان روزه کله‏گنجشکی بگیرند؛ هنگام قطع برق روزه نگیرید؛ هرکس از آنفلوانزای خوکی بمیرد "شهید" است!؛ مرگ به سبب طاعون، شهادت است؛ با کشتن هفت محب اهل بیت، بهشت بروید!؛ خوردن گوشت ذبح شده بدست شیعیان حرام است!؛ همسایه می تواند زن وشوهر همسایه را طلاق دهد!؛ گفتن بسم الله الرّحمن الرّحیم بدعت است؛  قامت خدای وهابیت 60 ذراع است! (آنان قائل به جسم بودن خداوند هستند!) خوردن گوشت جن حلال است!؛ هم کاران بی‏نماز خود را بکشید!؛ مسلمانی که بر اثر ایدز بمیرد شهید است!؛ هیچ یک از اشتباهات و خلاف های صحابه را نقل نکنید؛ «بستن کمربند ایمنی حرام است! زیرا مانع قضا و قدر می شود!؛ شستن گوشت قبل از پختن بدعت است!؛»

  • ۰ نظر
  • ۱۹ خرداد ۹۳ ، ۰۸:۵۵
  • sajad jazayeri


لاتتخذه سلاحا علی معصیه الله ولا عده للظلم بحق الله ولا تدع نصرته علی نفسه ومعونهته علی عدوه والحول بینه وبین شیاطینه ونادیته النصیحه الیه والإقبال علیه فی الله فإن انقاد لربه واحسن الإجابه له والا فلیکن الله آثر عندک واکرم علیه

از امام صادق علیه السلام پیرامون حقوق برادران پرسیدند، حضرت فرمودند: أیسر حق منها ان تحب له ما تحب لنفسک وتکره له ما تکره لنفسک والحق الثانی تجنب  سخطه وتتبع رضاه وتطیع امره والحق الثالث ان تعینه بنفسک ومالک ولسانک ویدک ورحبک (کمترین حق دوست این است که آنچه را برای خود می پسندی برای او نیز بپسندی، وآنچه را برای خود بد می پنداری برای او نیز بد بدانی،حق دومش این است که عصبانیش نکنی ورضایتش را به دست بیاوری واز امرش تبعیت نمایی، وحق سومش این است که او را با مال وجان وزبان ودست وپا یاری دهی)

  • ۰ نظر
  • ۱۷ خرداد ۹۳ ، ۲۳:۱۵
  • sajad jazayeri

چیزی که امکان نداشت
رفته بودیم برای بازدید از موشک های فوق پیشرفته ی روسی. وقتی بازدیدمون تموم شد،حسن رو کرد به کارشناس موشکی روسیه و گفت:"اگه می شه فن آوری این موشک رو در اختیار ما قرار بدید!"ژنرال ها و کارشناسان روسی خندیدند و گفتند:"امکان نداره این فن آوری فقط در اختیار کشور ماست."حسن خیلی جدی و محکم گقت:"ولی ما خودمون این موشک رو می سازیم"و دوباره صدای خنده ی اونا بلند شد.وقتی برگشتیم ایران،خیلی تلاش کردیم نمونه شو بسازیم،ولی نشد.وقتی از ساخت موشک ناامید شدیم ،حسن راهی مشهد الرضا شد.خودش تعریف می کرد،"به امام رضا متوسل شد و سه روز توی حرم موندم.روز سوم بود که عنایت امام رضا رو حس کردم و.......(به ادامه مطلب مراجعه کنید)

حسن طهرانی مقدم

  • ۸ نظر
  • ۲۴ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۲۱
  • Bache Seyyed

روز آخر چقدر عرفانیست،چشم هایم عجیب بارانیست.

عطر جنت تمام شد افسوس،آخرین لحظه های مهمانیست.

این یه بیت شعر رو یکی از بچه ها چند دقیقه پیش برام فرستاد.ماه خوبی بود حیف شد رفت،ولی خودمونیم پوستمون کنده شد تا این روزه ها رو گرفتیم.

عید سعید فطر بر شما مبارک.

عید سعید فطر

  • ۱ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۳۹
  • Bache Seyyed

برای ناهار آمده بود چادر، فهمیده بود که یکی از بچه ها غذا اضافه سفارش داده . همه را بیرون روی سنگ های داغ به صورت کلاغ پر و پامرغی تنبیه کرد بچه ها حسابی خسته شده بودند.  بلندشان کرد و گفت : (سعی کنید دروغ بین شما جا باز نکنه شما که در راه خدا می جنگید نباید لقمه ای حرام از گلوتون پایین بره)....!

 بعد هم با یک شوخی از دل همه در آورد .

خاطره ای از سردار شهید حاج حسین خرازی

  • ۱ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۳۴
  • sajad jazayeri

پیرمرد دست مصطفی را گرفته بود . می کشید و می خواست ببوسد ، ول کن نبود . اصرار می کرد . آخر پیشانی مصطفی را بوسید . رو کرد به بقیه و گفت :( پسرم دانشجو بود .حسابی افتاده بود تو خط سیاست و حزب بازی و از این چیز ها یک روز توی لشکر ، دوره گرفته بود که مصطفی سر می رسه و یکی می خوابونه توی گوشش که اگه اینجا اومدی ، به خاطر خداست ، نه به خاطر بنی صدر و بهشتی . در لشکر امام حسین علیه السلام باید خالص بمونی برای امام حسین علیه السلام و گرنه ، زود راهت را بگیر و برگرد دیگه از همون موقع حزب و این بازی ها را گذاشت کنار .)

 

خاطره ای از شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور

  • ۱ نظر
  • ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۵۶
  • sajad jazayeri

چند سالی می شد که جنگ تمام شده بود و قاب عکس علیرضا روی طاقچه یادآور خاطرات بود . برادر که بعد از مدتی فرصت کرده بود به مسجد سری بزند ، بعد از نماز رفت سراغ حاج آقا و دو زانو نشست کنارش ، با احترام سلام کرد و گفت ( فرستاده بودید دنبال من ؟ ) حاج آقا بعد از سلام و احوال پرسی نگاهی به اطراف کرد و آهسته گفت ( دیشب خواب برادرتان را دیدم . به من سپرد تا به شما بگویم مواظب اداء نماز صبح باشید ) برادر که حالا عرق شرم به روی پیشانی اش نشسته بود یادش افتاد چقدر غرق دنیا شده است و تا آخرای شب مشغول کار است و اکثر صبح ها هم از فرط خستگی نمازش قضا می شود .

خاطره از شهید علی رضا کریمی

  • ۰ نظر
  • ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۰۰
  • sajad jazayeri

در بصره زنی به نام شعوانه بود که در تمام مجالس فسق و فجور شرکت می‌کرد؛ روزی با اطرافیانش به خانهای رسید که از آن صدای گریه بلند بود؛ شخصی را فرستاد خبر بیاورد؛ اما برنگشت؛ دومی را فرستاد، برنگشت؛ سومی را فرستاد و سفارشکرد که زود برگردد؛ او بازگشت و گفت این ماتمِ زندگان است نه مردگان، بلکه ماتم گنهکاران است.شعوانه خود رفت تا ببیند چه خبر است. واعظی را دید که جمعی دور او نشستهاند و او آن‌ها را از عذاب میترسانَد و همه گریه میکنند؛ واعظ این آیه را خواند:

اذا رَاتْهُمْ مِنْ‏ مَکانٍ‏ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَها تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً وَ اذا الْقُوا مِنْها مَکاناً ضَیِّقاً مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنالِکَ ثُبُوراً (فرقان، 12 و 13)

هنگامیکه جهنم گنهکاران را از مکان دور می‌بیند، صدای خشمآلودش را که با نفسزدن شدید همراه است میشنوند و هنگامیکه در جای تنگی از آن افکنده شوند، درحالیکه در غل و زنجیرند، در آنجا فریاد واویلای آنان بلند می‌شود.

(به ادامه مطلب مراجعه کنید)

 

  • ۰ نظر
  • ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۱۳:۰۶
  • sajad jazayeri

سوار تاکسی که شد از راننده خواست که نوارش را خاموش کند .راننده که جوان خوش چهره ای بود گفت :(بابا بی خیال ! ما جواینم، بزارید آزاد باشیم) محمود گفت : ( شما اگر جایی آتش باشه بنزین داخلش می ریزید یا مواد منفجره کنارش میزارید ؟)پسر جوان که از سوال تعجب کرده بود ، گفت (نه ، این طوری که آتش شعله ور می شه !)محمود گفت :  خوب، شما جوانید و آتش شهوت درونتون شعله وره ،دیگه نباید با این چیزا بیشترش کنید ، ممکنه به جایی برسه که دیگه نتونید جلوش را بگیرید و دین و دنیاتون را از دست بدید !...

خاطره ای از شهید محمود سعیدی نسب

  • ۲ نظر
  • ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۱۲:۲۳
  • sajad jazayeri